تبليغاتX
تك و تنها

دیگه بهونه ای واسه نوشتن ندارم...

یکی بود که مطلب هام رو بخونه و نظر بده...

یکی بود که به خاطر اون این وبلاگ رو راه انداختم...

یکی بود که خودش قالب این وبلاگ رو واسم انتخاب کرده بود...

آره بود، و دیگه نیست...

عمر این وبلاگ به اندازه عمر آشنایی من و اون هست، عمرش خیلی کوتاه بود، کوتاه...

دیگه از شهر وبلاگ نویسی می رم به یه جای دور دست،دور از هیاهوی تمام نشدنیش...

خوبی بدی دیدین حلال کنین

موفق باشین

+ نوشته شده در جمعه 20 شهریور1388ساعت 18:27 توسط mans |


 

+ نوشته شده در دوشنبه 29 تیر1388ساعت 0:56 توسط mans |


 

 

بغض هایم درون سینه ام شکسته اند...

حتی نمی توانم گریه صدادار کنم شاید کسی بشنود و دلش بشکند...!!

اهل دل شکستن نیستم اما دلم شکسته است...

همیشه باید مراقب باشم لبه های تیز آن دست کسی را نبرد

... ... ...

همیشه از انتخاب می ترسیدم...

همیشه از تصمیم گرفتن متنفر بودم...

اما، حالا، زمانش رسیده است...

تصمیمی که راه دوم ندارد باید جواب دلخواه دیگران را بدهم، حق انتخاب و یا تصمیم گیری را ندارم

یا باید نابود شوم یا به درخواستشان آری گویم...

خسته ام، خسته به وسعت کهکشان ها باری سنگین بر دوش دارم

آه ای کاش همه اینها کابوس باشد...

ای کاش من در خواب باشم و روزی که بیدار می شوم همه اینها جز خوابی وحشتناک بیش نباشد...

هنوز باور نمی کنم ۲ سال از عمرم این چنین با این همه رنج گذشت

کاش همه می دانستند چه رنجی کشیده ام...

کاش مجبور نبودم همیشه خود را در روبروی دیگران خندان نشان دهم، درون دلم غوغاست، اشک در چشمانم حلقه زده و بغض در گلویم، اما باید فرو دهم تا کسی از درونم با خبر نشود

اما تا کی؟؟؟!!!

نابود شدم... دیگر چیزی از جوانیم باقی نمانده...

خدایاااااااااا خسته اممممم

اما کو گوش شنوااااا

انگار همه ناشنوا شده اند

هیچ کس حاضر نیست درد دیگری را با گوش جان بشنود

از درون نابود شدم، اما کو چشم بیناااا

مادر هم مادرهای قدیم...

وقتی توو خونه خودت غریبه باشی چه انتظاری از غریبه های توو خیابون داری

پدر هم پدر های قدیم...

... ... ...

+ نوشته شده در یکشنبه 21 تیر1388ساعت 12:20 توسط mans |


ای نازنینم...

کجایی؟؟!!

باز رفتی...؟؟؟

و اما من...

 چگونه دوریت را به نظاره بنشینم؟؟؟

+ نوشته شده در دوشنبه 23 دی1387ساعت 14:5 توسط mans |


 

روزی که اورا دیدم و نگاه چشمانش در نگاهم خیره شد،گمان می کردم زیباترین چشمان عالم به من خیره شده است،خورشید دیگری بر من تابیده است ،با تمام وجودم وجود او را احساس میکردم ،به چشمان سیاه وقد بلند او نگریستم،احساس بودن خود را تنها درصورت وجود بودن او درکنارم احساس می کردم،شاید توصیف آن لحظه بسیارسخت است،اما واقعا" یادآوری آن لحظه برایم بسیار خوشایند است ،حرکات او برایم معنای دیگری داشت حتی بر زبان آوردن آن لحظات و توصیف آن لحظات هم برایم خوشایند وهم آزار دهنده است.

 خوشایند به خاطر شیرینی لحظات خوشش وآزار به جهت عدم وصال،و حال برای او از ته دل می سرایم:

 ای که برق چشمان نافذت قامت مرا لرزاند

 اکنون کجایی؟!

 ای که دیدن قامت سرو مانندت مرا از خود بی خود کرد

 اکنون کجایی؟!

 ای که به یاد تو

 فکر می کردم قدم میزدم

 در رویای خود برایت کاخی ساخته بودم از جنس طلای ناب

 خانه قلبم را صیقل داده بودم وپاک برای ورود تو

 و تو وارد آن شدی

 اکنون کجایی؟!

 من که دریچه قلبم را برای خروج تو باز نکردم

 پس چگونه از دنیای جوانی من رهیدی

 اکنون کجایی تاسیل قطرات اشک مرا ببینی

 و یکبار دیگر نگاهت را در نگاهم خیره کنی

 شاید قامت خمیده ام دگربار راست گردد

 ولی من خود نیک میدانم که این گفته ام جز خیال پردازی نیست وتصور آن روزهای خاطره انگیز خیالی بیش نیست

 هر کجا هستی هر کاری که می کنی و درکنار هر که هستی باز ترا دوست دارم

و

 خانه قلبم آب وجاروب کرده

  آماده ورود سبزت است "نگار من

+ نوشته شده در شنبه 9 آذر1387ساعت 13:27 توسط mans |


 

 

جرم عاشقی

 

دیگر از هیچ کس کاری ساخته نیست...

چه دردی است این عاشقی...

و اینکه حالا دیگر حتی از نامه رسان هم خبری نیست...

اینکه وقتی تلفن خانه زنگ می زند مطمئنم که تو نیستی

و من میلی برای رفتن به سوی گوشی تلفن ندارم

یادت هست...

آن روزی که با نگاه گرمت نگاه مرا به سوی خودت جلب کردی

و با احساس عاشقانه چشمانت نهال عاشقی را در قلبم کاشتی

هر وقت روبروی من بودی...

می گفتم احساس می کنم زیباترین چشم عالم را دارم

و تو با تعجب می گفتی چرا؟!!

و من در جوابت می گفتم:

آخه وقتی روبروی من هستی عکس روی ماه تو در چشمانم دیده می شود

راستی از آن چشمانت که من را درگیر احساسات کرد چه خبر؟!

...

اکنون یک سال از آن اتفاقات می گذرد...

و من در جاده زندگی خویش گام بر می دارم

و احساس می کنم با هر صدای تپش قلبم یک گام از تو دورتر می شوم

و تو هم در جاده زندگی خویش گام بر می داری

و اینگونه فاصله های ما بیشتر و بیشتر می شود...

اما یادت باشد که بن بست جاده زندگی من و تو به یکجا ختم می شود...

و من مطمئنم که تو را خواهم دید.

چون اگر عاشقی جرم است...

جرم من و تو به یک اندازه است...

+ نوشته شده در شنبه 9 آذر1387ساعت 13:26 توسط mans |


امروز روز فرار خوشبختی ها بود...

خوشبختی به مدت ۲سال از زندگیم پر کشید...

و تنها خاطره هاست که می ماند...

امروز صبح زندگی من واسه مدت ۲ ماه ازم دور شد...

اون رفت اما خاطراتشو اینجا پیش من جا گذاشت...

دیروز آخرین دیدار ما بود...

نه نه...

آخرین منظورم قبل از ۲ماه مسافرت...

مسافرت نمیشه اسمشو گذاشت...

پسرا اسمشو آش خوردن اجباری می ذارن...

آره رفت آموزشی...

اونم کجاااااااا

تبریز...

عجب شیر تبریز...

خیلی سعی کردم که خودمو سرگرم کنم تا به یاد تنهایی و دوری اون نیوفتم...

اما سخته...

سخته که عشقت ازش دور باشه و به یادش نباشی...

برما که میگذرد...

امیدوارم واسه هیچکی این فاصله پیش نیاد که تحملش خیلی سخته...

ای کاش قدر روزایی که باهم بودیم رو می دونستم...

و ای کاش هیچ وقت روز جدایی عشقا از هم نمی رسید...

از الان شمارش معکوس شروع می شه...

۲ ماه آموزشی+۱۸ ماه خدمت

میشه ۲۰ ماه معادل ۱ سال و ۸ ماه

الان نصف روزش گذشته

+ نوشته شده در چهارشنبه 1 آبان1387ساعت 14:39 توسط mans |


امشب خیلی دلم گرفته!!!

خسته شدم...

از نفس کشیدن

از زنده بودن

از زندگی کردن

خیلی سخته که آدم به اینجا برسه...

امشب شب جمعه هست

وقت وقت افطاره

اما ردپای خدا دیده نمی شه...

امشب شب قدر هم هست

اما به حال من چه توفیری  داره...

من که بریدم

دعام هم که از قبل معلومه

پس واسه چی باز فریاد بزنم

بگم می خوام برم

هرچی زودتر بهتر

+ نوشته شده در جمعه 29 شهریور1387ساعت 19:22 توسط mans |


راز خوشبختی!؟

همیشه فکر می کردم هرکسی که پولداره...

هرکسی که خوشه... هرکسی که به ظاهر می خنده... خوشبخته!!

اما دیدم نه... اینطورها هم نیست...

هرکسی یه غم کوچیک هم باشه تو دلش داره!!

هرکسی یه آرزوی کوچیک هم که باشه تو دلش داره!!

آخه آدم با آرزوها و رویاهاشه که زندست

آدم بدون آرزو و رویا... یه آدم مردست!؟

حالا میبینم... خودم خوشبخت ترین آدم دنیام

درسته که به همه آرزوهام نرسیدم... اما به یه چیز بهتری رسیدم...

انتظار...!!!؟؟؟

انتظار واسه رسیدن به عشقم...

انتظار واسه رسیدن به زندگیم...

انتظار خیلی سخته...

حتی از جون دادن هم سخت تر

اما فکر می کنم  تلخی هاش ارزش داشته باشه...

از امروز سعی می کنم...

کمتر بی تابی کنم... اما سخته 

تورو خدا عاشقارو دعا کنین

+ نوشته شده در یکشنبه 17 شهریور1387ساعت 9:20 توسط mans |


چه زود دیر می شود...!؟

 

روزهای هفته خیلی زود می گذرن...

مثل یه چشم بر هم زدن!

اما نمی دونم چرا هر چی روزا زود می گذرن...

روزهای به هم ریسدن عاشقا طولانی تر میشه!؟

تا حالا بهش فکر کرده بودی؟؟؟!!!

دیگه روزا اون شادابی خودشونو از دست دادن...

می دونم متوجه نمی شی که چی میگم...

اما اگه تو هم عاشق بودی... میفهمیدی!؟

امیدوارم هیچ وقت عاشق نشی

عاشقی بد دردیه...

یه بلایه خانمان سوزه...

میگی نه؟!

پس امتحانش کن!؟

+ نوشته شده در پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت 10:24 توسط mans |